♫♥dokhtar khon asham♫♥
آرام بخوان چون آهسته نوشتم
این فیلم از بخش اول رمان پرفروش خانم استفنی میر نویسنده آمریکایی با نام «گرگ و میش» ساخته شده است. این فیلم ماجرای عشق بین یک خون آشام خوش اندام و مهربان و یک دختر معمولی است. با این که ادوارد کولن قهرمان این داستان یک خون آشام است، اما هرگز به مردم حمله نمی کند. او تصادفا عاشق دختری به نام بلا می شود. عشق بین یک دختر و یک خون آشام خطرهای زیادی دارد. ادوارد کولن باید ضمن مراقبت از بلا و جلوگیری از حمله خون آشام های دیگر به او، هوس خون آشامیدن را هم از سر خودش بیاندازد. فیلم «گرگ و میش» در سال گذشته، با وجود حضور چهرههای تازه و هزینه اندك تولید، فروش خوبی در گیشه كشورهای مختلف جهان داشت و سبب رقابت تهیهكنندهها برای تولید فیلمهایی با حضور قهرمانان خون آشام شده است. بهنظر میرسد دیگر كسی حریف خون آشامان نیست و آنها بدون وحشت از نورخورشید و شكارچیانشان به سینما و شبكههای تلویزیونی هجوم آوردهاند. شاید خود كنت دراكولا هم تصور نمیكرد این میزان استقبال از داستانهای خون آشامان را در عرصه هنر و فرهنگ كشورهای مختلف شاهد باشد اما این موج جدید روزهای خوب و پرطرفداری را میگذر قسمت دوم فیلم «twilight» با عنوان ماه جدید كه اقتباسی ازسری رمانهای مشهوری به همین نام است در ماه آینده به اكران درمیآید و قسمت سوم آن نیز در ماه ژوئن سال آینده اكران خواهد شد. همچنین سریال «خون واقعی» از شبكه تلویزیونی «اچ بیاو» كه بیشترین بیننده را از زمان پخش سریال خانواده سوپرانو برای این شبكه رقم زده است به تازگی پخش دومین فصل خود را پشت سر گذاشته است و یكی دیگر از شبكههای تلویزیونی به نام «سی دبلیو» با پایان یافتن پخش سریال خون واقعی، پخش سریال دیگری به نام «خاطرات خون آشامان» را آغاز خواهد كرد. زندگی آنها به شكل غیرقابل باوری اسطورهای است و البته همه مردم هم دوست دارند زندگیهایی اسطورهای داشته باشند. او تایید میكند كه در ابتدا نسبت به این موضوع تردید وجود داشت كه همه سریال را با فیلم «گرگ و میش» مقایسه كنند و البته شباهتهای زیادی هم بین آنها وجود دارد؛ دختری از شهری كوچك با خون آشام خوش قلبی آشنا میشود و از همین جا ماجرا آغاز میشود. البته در دهههای اخیر این نخستین بار نیست كه خونآشامان فرهنگ پاپ را مورد تهاجم قرار دادهاند و در اواخر دهه 1970 و اوایل دهه 1980 كتابهای «آن رایس» باعث شهرت آنها شد. قهرمانان خون آشام فیلمها و سریالهای جدید را عموما مردان خوش قیافه و ثروتمند تشكیل میدهند و كتابهای آن رایس در این نكته با این آثار تازه مشترك بود. این فیلم سوئدی ماجرای پسر نوجوانی بود كه به شكلی ناخواسته با خون آشامی طرح رفاقت میریزد. به عقیده ریوز این ژانر اجازه میدهد تا تماشاگر به شكلی امن رویكردی به نیمه تاریك ذهنش داشته باشد و در هر كدام از فیلمها، كتابها و سریالهای پرطرفدار خون آشامان به یكی از وگزینههای مورد علاقه تماشاگران پرداخته شده است.برای مثال گرگ و میش در مورد رمانتیسم است ولی فیلم سوئدی به دردهای جوانان در آغاز زندگی جدید اشاره دارد و جالب است كه فیلمسازان و تماشاگران و هنرپیشهها دید مشابهی به اصول زندگی خون آشامان دارند ولی هر كدام برداشتی متفاوت از ماجرا دارند. در همین حال ملیزاروزنبرگ، نویسنده فیلمنامه سری فیلمهای «گرگ و میش» برای حضور پرتعداد خون آشامها دلیل خوبی دارد: شبیه دیگر ژانرهای سینمایی وقتی یكی از داستانهای خون آشامان موفق باشد همه با هم دست به كپی میزنند و این شیوه كار استودیوهاست. اما تردیدها در مورد تداوم استقبال این علاقهمندان كه نسل «گرگ و میش» نامیده میشوند وجود دارد و اینكه چه زمانی تماشاگران، فیلمهایی از این دست را پس خواهند زد، امری است كه باید منتظر ماند و دید. ویلیامسون كه از طرفداران سریال خون واقعی است هم این موضوع را بعید نمیداند و میگوید: آیا فضای مناسبی برای یك فیلم یا سریال خون آشامی دیگر در دستگاههای پخش خانگی وجود دارد؟ جواب من مثبت است اما باید دید آستانه تحمل تماشاگران تا چه حد است و قهرمانان خون آشام تا كی محبوب میمانند. az in be bad matalebe in weblog avaz mishe mishe webloge khoon asham man weblogi khoon alod mishe khodam! خونآشام در افسانهها و خرافات مردم اروپا، موجودی زندهاست که شبها از گور بیرون آمده و برای تغذیه خود از خون مردم میمکد. در این تخیلات، خونآشامها دندانهای نیشبلندی دارند که با آنها از گردن زندگان خون میمکند، و معمولاً دارای قدرتهای فوق بشری از جمله زندگی جاوید هستند. در داستانهای زیادی خونآشامها مردم را به بردگی میکشند و خود آنها را نیز به خونآشام تبدیل میکنند. رسم بر این است که برای دور کردن خون آشامها طلسمهای ویژهای استفاده شود. برای کشتن او باید سرش را از تن جدا کرد و میخی بلند را به قلب او فرو کرد. خونآشامها از باورهای خرافی به ادبیات کلاسیک و نوین جهان وارد شدهاند و امروزه کتابها و فیلمهای فراوانی با داستانهای متفاوت در مورد آنها ساخته میشود. مشهورترین شخصیت خونآشام در عرصهٔ ادبیات، دراکولا نام دارد که زادهٔ ذهن برام استوکر نویسندهٔ بریتانیایی است. albate man aghide daram khon asham ha vojod darand ba tashakor az chand ta az ostadane khobam khanom moghtaderi/aghaye rahimi/va makhsosan khanom ravan melsiiiiiiiiiiii az hamaton ke miyayn va sar mizanin va be chert o pert haye man gosh midin salam dostaye golammmmmmmmmmmmmmmmm haleton chetore? man vaghean mazerat mikham in yek modat adsl ghat bod va alave bar on daneshgah ham ejaze nemidad man nafass bekesham motasefane hanoz ke hanoze adsl ghat mibashad va man az tarighe dial-up mozahemeton misham dar har sorat bazam bebakhshid ke nemitonam matlab bezaram dosteton daram kheyliiiiiiiiiiiiiiiiiii khob man say mikonam ye jori matlab bezaram ama hala nemishe age dost darid mitonid be man dar yahoo pm bedid chon az tarighe mobile hastam bazi mavaghe khosh begzare byeeeeeeeeeeeeeeeeee byeeeeeeeeeeeeeee (kashki bye ta hi) اینم از آپ جدیدم امیدوارم از این آپ خوشتون بیاد نظر یادتون نره ها تو را دوست دارم مثل عبادتم و آنچه اشک در چشمانم نشاند نبودن تو بود... نگاه کردنم نشانه جست و جو کردن تو بود... و فرار کردنم از آنچه لبخند بر لبانم نشاند دیدن تو بود... و آنچه اشک در چشمانم نشاند نبودن تو بود... نگاه کردنم نشانه جست و جو کردن تو بود... و فرار کردنم از دلها نشانه خواستن تو بود...دلها نشانه خواستن تو بود... براساس یك ماجراى واقعى _____$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$________$$ این هم یک خرس خوشگل و ناز واسه شما دوستای گلم واسه شما دوستان خوب که روزه گرفتید و اجازه دادید یکم شکمتون استراحت کنه مخابرات یک دفعه به یه آبادانی می گن با مخابرات جمله بساز آبادانی گفت مخا برات برقصم ************************************************************* گنجشک گنجشک تهرانی : داش جیک جیک گنجشک اصفهانی:جیک جیکسا ************************************************************ یاد اون روزها بخیر! یاد اون روزها بخیر. وقتى من بچه بودم، مادرم یک تومن به من مى داد و مرا به فروشگاه مى فرستاد و من با ٣ کیلو سیب زمینى، دو بسته نان، سه پاکت شیر، یک کیلو پنیر، یک بسته چاى و دوازده تا تخم مرغ به خانه برمى گشتم. اما الان دیگه از این خبرها نیست... !همه جا توى فروشگاه ها دوربین گذاشته اند *********************************************************** خلبان یک روز یک هواپیما از ایران داشته به سمت پاریس میرفته. بعد از چند دقیقه خلبان از بلندگو میگه: خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ! موتور چپ هواپیما از کار افتاد ولی شما نگران نباشید من یک خلبان حرفه ای ام و شما رو سالم می رسونم. دوباره چند دقیقه بعد خلبانه می گه: خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ موتور راست هواپیما هم از کار افتاد ولی شما نگران نباشید من حرفه ای ام و و فرودگاه هم نزدیکه. باز بعد از چند دقیقه اینبار می گه: خلبان اسپیکینگ مسافران لیسینینگ پلیز ریپید افتر می: اشهد ان لا الله الا الله....... ************************************************************ پیر مرد و عزرائیل یه روز یه پیرمردی عزرائیل رو می بینه که داره از دور میادطرفش. ازترس جونش فرارمی کنه می ره داخل یه مهد کودک کنار بچه ها می شینه شروع می کنه به بیسکویت خوردن. ********************************************************** دزدی بچه: بابا هواپیمای به این بزرگی رو چطور می دزدن؟ ******************************************************** بسه دیگه نترکین وبلاگم کثیف میشه


![]()
![]()
یکی از این سریالها که بینندگان زیادی را به سوی خود جلب کرده، خاطرات خونآشام یا The Vampire Diaries است که از روی مجموعه کتابهای ال. جی. اسمیت به همین نام ساخته شده. از این درام فانتزی و تقریبا ترسناک شبکه CW تاکنون یک فصل شامل ۲۲ اپیزود پخش شده و پخش فصل دوم آن از ۹ سپتامبر ۲۰۱۰ آغاز خواهد شد. اولین اپیزود از فصل دوم این مجموعه بازگشت یا The Return نام دارد. داستان این سریال درباره رابطه النا گیلبرت (با بازی نینا دوبرف) با دو برادر خونآشام به نامهای استفان و دیمون است که در یک محله خیالی با نام Mystic Falls در ویرجینیا اتفاق میافتد. در هر قسمت النا از بخشی از این خاطرات استفاده میکند و داستانی به تصویر در میآید.
خالق این سریال کوین ویلیامسون است که پیش از این با نوشتن فیلمنامههای فیلمهای ترسناکی چون جیغ، میدانم تابستان گذاشته چه کار کردی و دانشکده شناخته میشد و در تلویزیون نیز سابقه ساخت دو سریال را پیش از خاطرات خونآشام دارد. در میان بازیگران خاطرات خونآشام به غیر از نینا دوبرف، پل وزلی و یان سامرهلدر نیز نقشهای دو برادر خونآشام را بازی میکنند. یان سامرهلدر را بینندگان تلویزیون با نقش بون در سریال لاست به خاطر میآورند.
کشمکش میان خیر و شر این دو برادر و روابط النا با آن دو پایه حوادث و اتفاقات این سریال را تشکیل میدهد. با توجه به فانتزیبودن فضای داستان، جلوههای ویژه نیز در سریال دیده میشود که البته بسیار مختصر و کمهزینه به نظر میرسند. جلوههای ویژهای چون حرکت سریع خونآشامها، ظاهرشدن در برابر دیگران، نمایش حالت خونآشامی آنها و ... که چندان حیرتآور نیستند و سازندگان سریال بیشتر تمرکز را روی روابط عاطفی و کشمکشهای میان شخصیتها گذاشتهاند تا جلوههای ویژه. از نظر بازیگران هم به نظر من بازیها چندان تعریفی ندارد و شاید نینا دوبرف نمایش بهتری نسبت به بقیه بازیگران داشته است، که البته این بازیهای بازیگران را با توجه به این که داستان در یک فضای فانتزی اتفاق میافتد میتوان توجیه کرد. سوژه اصلی این مجموعه بیشباهت به فیلمهای گرگ و میش نیست و بسیاری این دو اثر را با هم مقایسه کردهاند. 
منتقدان این سریال را متوسط ازریابی کردهاند؛ به طوری که نمره ۵۰ از ۱۰۰ براساس ۲۲ نقد گرفته است؛ اما سریال نزد مخاطبان محبوب بوده و قسمت اول آن با ۴.۹ میلیون بیننده بیشترین تعداد تماشاگر را در شبکه CW داشته است و در نهایت میانگین بینندگان فصل اول آن به ۳.۶ میلیون نفر رسیده است. این تعداد بیننده برای شبکه CW آمار مناسبی به نظر میرسد. این شبکه که مجموعههای دیگری چون ۹۰۲۱۰، فراواقعی و دختر شایعات را برای جوانان تولید و پخش کرده با این سریال نیز جوانان زیادی را پای تلویزیون نشانده است. جالب آن که خاطرات خونآشام از شبکههای زیادی در سراسر دنیا پخش شده و بینندگان در بیش از ۴۰ کشور دنیا شانس تماشای آن را پیدا کردهاند.
به این ترتیب به نظر میرسد هنوز خیلیها طرفدار داستانهای خونآشامها هستند؛ فیلمهای گرگ و میش، سریال خاطرات خونآشام و حتی سریال عجیب و غریب و متقاوت شبکه HBO با نام خون واقعی همگی حول محور داستانهای تخیلی خونآشامها میگذرند و جالب آن که همگی نیز طرفداران زیادی پیدا کردهاند!![]()
![]()
پس از حضور دراكولا، كنت خون آشام رومانیایی در سری فیلمهای ژانر وحشت در دهه 1960و1970 این موج تازه نشان از ظهور دوباره این قهرمانان اشرافی بر پرده سینماها دارد.
كوین ویلیامسون، یكی از نویسندگان اصلی سریال و خالق سری جیغ در كنار وس كریون درمورد شهرت روزافزون خون آشامان میگوید: خون آشامان خطرناك هستند ولی در عین حال میتوانند نگهبان شما باشند یا اینكه شما توانایی به چالش كشیدن آنها را دارید.
اما ویلیامسون معتقد است روند ماجراها پس از آشنایی كاملا با آن فیلم متفاوت است و خلاقیتهایی برای بهوجود آوردن هر چه بیشتر تفاوتها اعمال شده است هر چند داستانهای خون آشامان همیشه در چند موضوع مشترك هستند.
این روند تازه به این زودیها پایان نخواهد گرفت و دورنمای حضورش حداقل تا سال 2012 به چشم میخورد. فیلم جدید تیم برتون به نام «سایههای تاریك» با بازی جانی دپ برای اكران در سال 2011 در نظر گرفته شده است و همچنین صحبت از نسخه سینمایی سریال Buffy the Vampire Slayer برای سال 2012 است.
از سوی دیگر گیلرمو دل تورو، كارگران و نویسنده مكزیكی و همكار نویسندهاش چاك هوگان كتابهای دوم و سوم سری the strain را در دست نگارش دارند. كتاب اول این سری در اوایل امسال با استقبال فراوان كتابخوانها مواجه شد.
توماس گرازا، استاد دانشگاه تگزاس كه بیش از 12 سال است موضوع خون آشامان در فرهنگ اسلاو را تدریس میكند درمورد استقبال از این شخصیتهای تاریخی میگوید: اگر شما اهریمنی بد قیافه را كه در گوشهای مخفی شده ببینید هر گز به سوی او نخواهید رفت اما اهریمنی رمانتیك و ثروتمند همیشه انگیزه آشنایی را ایجاد میكند.به عقیده مت ریوز كه نسخه بازسازی شده او از فیلم سوئدی «به فرد مناسب اجازه ورود بده» در سال آینده اكران خواهد شد، یكی از رمزهای ماندگاری این ژانر میتواند امكان فرار از خودی باشد كه به تماشاگر میدهد.
همه چیز در كسب درآمد بیشتر خلاصه میشود و ایدههای خلاقانه در این میان از بین میروند ولی این بار نسل تازهای از جوانان با داستان جذاب خون آشامها مواجه شدهاند و شاید این تازگی برای آنها این قدر دوام داشته باشد كه به ایدههای تازه مجال خودنمایی بدهد.![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



![]()
![]()
تو مقدسی مثل سعادتم ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مورچه هاى نگران اطراف سنگ قبرت مى خزیدند و با هر خزش خود نبودنت را به یادم مى آوردند.
پرندگان قبرستان ده دور افتاده مان وقتى دختر بچه اى چون من را بالا سر قبرمادرش مى دیدند برایم مى خواندند.
انگارشعرپرنده ها، فصل ها را نمى شناخت. ردیف هایش اندوه داشت. مثل تمام ردیف هاى با نشان و بى نشان آدم هایى كه درهمسایگى ات دفن شده بودند.
یادم مى آوردند.
پرندگان قبرستان ده دور افتاده مان وقتى دختر بچه اى چون من را بالا سر قبرمادرش مى دیدند برایم مى خواندند.
انگارشعرپرنده ها، فصل ها را نمى شناخت. ردیف هایش اندوه داشت. مثل تمام ردیف هاى با نشان و بى نشان آدم هایى كه درهمسایگى ات دفن شده بودند.
در وزن ثابت زمان، پیاله پیاله گلاب ازچشمان آبى ام مى گرفتم وغبار روى سنگ قبر بى نامت را پاك مى كردم. سكوت مرگ آور قبرستان لبخندهایم را بى رنگ مى كرد.
مروارید هاى بدلى از گردنبند زمان مى ریخت، مثل روزهایى كه ازعمر دوازده ساله ام جدا مى شد.
یادم مى آید از همان لحظه هایى كه چشم گشودم جاى دست هایت روى شانه هاى یخ زده ام خالى بود.
وقتى بچه هاى هم سن و سالم ترس ها و شادى هایشان را با مادرانشان قسمت مى كردند من بودم و تنهایى.
یك روز بابا نشانى قبرت را داد.
مثل همه آدم هایى كه نمى دانند چطور باید مرگ بابا و مامان بچه اى را به او حالى كنند بابا هم مانده بود چطور این خبرتكان دهنده را به من بگوید.
اما بالاخره گفت و از آن روز به بعد من ماندم و سنگ قبرى تنها.
وقتى بادهاى ملایم شروع به وزیدن مى كردند بابا غصه دار مى شد.
مى گفت مامانت عاشق بادهاى بهارى بود و براى همین اسمت را «نسیم» گذاشتیم.كاش مى دیدى در آن روزهاى یكنواخت چطورهر روز دوان دوان یك راست از مدرسه راهى قبرستان مى شدم.
بچه ها خستگى هایشان را به خانه مى بردند و من به گورستانى سرد...
آن ها سیر تا پیاز آن چه را دركلاس درس گذشته بود كنار اجاق هاى گرم و دیگ هاى پر از غذاى مادرانشان تعریف مى كردند و من تنهاى تنها كوله بارم را به نقطه اى پر سكوت مى آوردم.
سكوت؛ مادر! سكوت.سكوت اندوهناكى كه ازسینه هر قبر بلند مى شد دلم را به هم مى ریخت.
شب ها خواب بیدارى مى دیدم.
انگارهیچ وقت بیدار نبودم.
بابا مى گفت سال ها پیش در شهرى بزرگ خانه اى داشتیم اما بعد از مردن تو این ده را براى رسیدن به آرامش و فراموشى روزهاى گذشته انتخاب كرده است.
وقتى بزرگ تر شدم بابا از روزهاى عاشق شدنتان هم برایم كمى گفت. هرچه صندوقچه قدیمى روى طاقچه را زیر و رو كردم یك عكس بیشتر از تو پیدا نكردم.
عكس را در كیف مدرسه اى ام مى گذاشتم و با خود به هر طرف مى بردم.
فكر مى كردم اگر بزرگ شوم شبیه تو زیبا و موطلایى خواهم شد!
دلم نمى خواست بچه ها بدانند مامان ندارم. اما یك روز حالم درحیاط مدرسه بد شد.
خانم ناظم گفت سرایدار را بفرستید بابایش را بیاورد.
شك كردم.
آخر اگر این اتفاق براى هر كدام از بچه هاى دیگر مى افتاد خانم «فنایى» -ناظم - زودى مادر بچه ها را صدا مى زد.
همان موقع بود كه فهمیدم همه شاگرد و معلم ها مى دانند من مامان ندارم.
از آن روز به بعد دیگر دلم نمى خواست پا به مدرسه بگذارم.
مى دیدم همه با من مهربانى مى كنند اما نمى فهمیدم همه از روى ترحم است.
بچگى بود و یك دنیا فكر نپخته.
بهار و عید داشت مى آمد ،
عید.
تخم مرغ هاى رنگ شده.
هفت سین و سبزه هاى تازه جوانه زده.
بوى عید اما در خانه خالى وبى مادرما نمى آمد.
حال بابا هم بهتر از من نبود.
آشفتگى و حرف هاى ناگفته درنگاهش بى داد مى كرد.
«مجنون آسمان «لیلا»ى عاشق را از زمین خانه مان ربوده است انگار... » باباهمیشه این را مى گفت. هروقت حرفت مى شد به جاى این كه بگوید مادرت؛ اسمت را بر زبان مى آورد، لیلا!
خیلى وقت پیش بالاى قبرت درخت نارنج كاشته بودم؛ با همین دست هاى كوچكم.
هرروز هوایش را داشتم. مى خواستم وقتى كنارت نبودم حس تنهایى نكنى. اسم درخت را گذاشتم نسیم. نسیمى كه شب و روز دورسرت بگردد و در فصل هاى سرد و گرم حق فرزندى را برایت به جا بیاورد.
........................
اما درست ۶ سال پیش در آخرین غروب اسفند اتفاق عجیبى افتاد. برایت هفت سین آماده كردم.
بابا این كار را دوست نداشت اما آخرش حریفم نشد و كارى را كه دوست داشتم انجام دادم.
سینى مسى بزرگى از بازار خریدم وبا جان و دل «سین» ها را برایت چیدم.
وقتى به انتهاى گورستان رسیدم یك مرتبه خشكم زد ،مثل شاخه هاى خشكیده گیلاس در زمستان.
چند كارگر با بیل و كلنگ به جان قبرت افتاده بودند.
سینى هفت سین از دستم افتاد.
به درخت نارنجى كه كاشته بودم تكیه دادم.
جیغ زدم.
با ناخن هاى ریزم بر خاك كنار قبرت چنگ انداختم.
دلم مى خواست كارگران را تكه تكه كنم.
زبانم بند آمده بود. آب دهانم خشك شده بود. اگر كارد مى زدند خونم درنمى آمد.
گفتم آهاى...! این قبر مادرمن است، ولش كنید.دست بردارید. دور شوید. چه كار مى كنید ؟
بعد از هوش رفتم. روى زمین افتادم...
كارگرها زن مرده شور را پیدا كردند و بالا سرم آوردند.
وقتى چشم گشودم خود را در اتاقكى دیدم.
با نفس بریده گفتم چطور جرأت كردید خانه مادرم را خراب كنید.
زن پیر با نگاهى پر از آرامش گفت : دخترم آن قبرخالى است !
دهانم بسته شده بود.
شاید مى خواستند با این دروغ سرو صدایم بخوابد.
اماآن ها دروغ نمى گفتند مادر !
بابا سال ها پیش این قبردروغین را براى تو خریده بود تا هر وقت از او نشانى تو را گرفتم بى چون و چرا بگوید مرده اى.
باورش برایم سخت بود و هنوزهم هست.
همان روز با صورتى خیس رفتم پیش بابا. نمى دانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت.
كلاغ ها گاه و بى گاه مى خواندند.
تا به بابا برسم هزار و یك سؤال در ذهنم نقش بست.
آن روز مروارید هاى بدلى دیگرى از نخ پاره پاره گردنبند زمان افتاده بودند.
حقیقتى مخوف در خواب هاى بیدار و بیدارى هاى خواب آلود وجود داشت كه هنوز آن ها را نمى دانستم.
بالاخره بابا را دیدم.
شاید هیچ وقت فكر نمى كرد بى استفاده ماندن قبردروغین مادر دستش را پیش من رو كند.
گفتم بابا فقط بگو چرا ؟؟
بابا هق هق گریست.
سر زخم هاى كهنه اش با این سؤالم بازشد انگار.
آن روز غروب بابا دلش مى خواست به قعر زمین فرو رود اما به این سؤالم جواب ندهد.
با دیدن چهره در همم از پا در آمد.
دریك لحظه به اندازه هزاران سال پیر شد.
بعد برایم گفت كه چقدرعاشق هم بوده اید و در شب هاى عاشقى ته كوچه بن بست تان آه مى كشیده و لیلا لیلا مى خوانده براى چشم هاى آبى ات.
چشم هایش بى حال مى شد وقتى نامت را بر زبان مى آورد.
گویى هزاران سال عاشقت بوده و هست.
بابا قصه زیباى روزى را برایم تعریف كرد كه بالاخره برادرهایت را براى ازدواج راضى كرده بود.
بابا گفت : «زیر یك سقف رفتیم. با عشق. وقتى لیلا تو را حامله بود شرط گذاشت اگر دختر باشى نامت را بگذاریم نسیم.»
گاه لبخند كمى در هق هق و نفس هاى بریده اش شنیده مى شد. در میان گریه خندیدنش مثل خرناسه هاى یك عقاب زخم خورده بود روى تپه هاى پست.
بابا وقتى مى خواست جمله آخر را بگوید رویش را برگرداند.
«اما همین كه تو به دنیا آمدى گفت دیگر نمى خواهمت. بچه ات را بردار برو مال خودت. طلاق مى خواهم.
لیلاى من طلاق گرفت و رفت، براى همیشه.
بعد از مدتى شنیدم با یكى از دوستان برادرش ازدواج كرده است.لیلا خیانت كرد نسیم جان!
این حق من و تو نبود.
از همان روزدیگر برایم مرد.
در آن شهر بزرگ غریب هیچ آشنایى نداشتم.
پدر و مادرم درشهر دیگر زندگى مى كردند.
قبلا هشدار داده و گفته بودند لیلا تكه ما نیست بیا پى یكى از دختران شهر خودمان. اما زیر بار نرفتم. همین شد كه دستت را گرفتم و به این ده آوردمت.
همان موقع هم سنگ قبرى خالى خریدم تا هر وقت مادرت را خواستى بگویم آن جاست.
زیر خروارها خاطره.»
.....................................
مادر! حالا نسیمت بزرگ شده و در هر وزش بادهاى ملایم و ناملایم این سؤال را از خود مى پرسد كه چرا؟
دلم مى خواهد بدانم به كدامین جرم دختر یك روزه ات را براى همیشه تنها گذاشتى و رفتى ؟
هنوز براى دیدنت بر سر این قبر مى آیم.
شنیده بودم مردم گاهى به هم مى گفتند «قبرى كه براى آن گریه مى كنى مرده ندارد» اما هیچ گاه معنى این حرف را نفهمیده بودم.
هنوز هم منتظر مى نشینم.
تو را كم دارم؛ لحظه به لحظه.
به دختركان ،۱۷ ۱۸ساله هم سن خودم حسادت مى كنم.
حالا دیگر حتى در این گورستان هم كسى را ندارم.
دلم مى خواهد توهم روزى براى دختر بى تابت غذایى بیاورى كه گرم باشد مادر.در دنیاى آدم هاى زنده اى كه هنوز نفس مى كشند و زیر قبرى خیالى پنهان نشده اند. برگرد مادر!![]()
![]()
__________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$
____________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
____________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
____________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$j
____________$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$r
____________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$
____________________$$$$$$$$$$$$$$$$$$
__________________$$____$$$$$$$$$$$$$$
________________$$______$$$$$$$$$$$$$$
______________$$________$$$$$$$$$$$$$$
____________$$__________$$$$$$$$$$$$$$
__________$$____________$$____$$$$$$
________$$______________________$$$$
______$$__________________________$$
____$$____________________________$$
__$$______________________________$
____$$$$___$$$$$$$$$$____$$$$
__$$???$$$$$$$$$$$$$$$$$$$???$$
__$$??$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$??$$
___$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$
_____$$$$$¶¶¶$$$$$$¶¶¶$$$$$$$
____$$$$$$¶¶¶$$$$$$¶¶¶$$$$$$$
____$$$$$$$$???¶¶¶???$$$$$$$$
____$$$$$$$????¶¶¶????$$$$$$$
_____$$$$$$????????????$$$$$
_______$$$$$$???????$$$$$$$
_____$$$*****$$$$$$$$********$
_$$$$***********$**************$
$$$$$********** ** **** *********$
$$$$$$$$$****** * **************$
$$$$$$$$$$$*** * ******$$$$$$$$$$
$$$$$$$$$$$*** ** ***$$$$$$$$$$$$
_$$$$$$$$$*** *****$$$$$$$$$$$$$
___$$$$$$*********$$$$$$$$$$$$
_____$$$$************$$$$$$$$$$$
__$$$$$$$$$************$$$$$$$$
_$$???????$$$**********$$????$$$$$$$$
$$???????????$$$*****$$$???????????$$
$$????????????$$$$*$$$$$???????????$
$$????????????$$$$$$$$$$?????????$$
$$$?????????$$$____$$$$$???????$$$

![]()
![]()




عزرائیل میادپیشش ومیگه: داری چیکار می کنی؟
پیرمرد با صدای بچه گانه میگه: دارم قاقا میخورم.
عزرئیل میگه: پس قاقاتو بخور بریم دَدَر.
بابا: اول صبر می کنند بره بالا, کوچیک که شد بعد می دزدنش

![]()
![]()
| پیچك دات نت قالب جدید وبلاگ |
تبلیغات











